کاوشی در ورطه ذهن
چند وقتیست که زیاد گریه می کنم.
دلیلش برایم مبهم بود تا امروز صبح که خاطره نیوشا را شنیدم.
می گفت:( هنگام دیدار با اقوام و در جمع های شلوغ، چنان مستأصل می شود که گریه عصبی بهاش دست می دهد.) هرچند که درد ما یکی نیست، کلمه گریه عصبی، چیزی بود که توجه ام را به خود جلب کرد.
درصدد تحقیق درباره اش برآمدم و به مطلب جالبی برخوردم. نوشته بود:( یکی از راه های بروز خشم که در غم نمود پیدا کرده، گریستن است.)
اما آیا من خشمگینم؟! این اولین چیزی بود که به ذهنم خطور کرد.
این روزها رد اشک هایی که می ریزم شدید می سوزند و اثری دردناک به جا می گذارند. انگار منشأیی جز درد جسمانی دارند. گویی اشک هرچه پیرتر می شود از خلوص آب به تحرق آتش می گراید. ولی این محرق چیست که غم را چنین خصومت آمیز از درگاه چشم به بیرون می راند؟ چیست که در درون بزرگ آدمی و گستره وسیع احساساتش جایی برای غیر قائل نیست؟ خشم، و دریغا که هفتخط روزگار است این خشم.
اولین شرارههای آن را با تنبلی اشتباه گرفتم. زمان بگذشته، خانواده نثارگشته، زندگیی که تحمیل شده، و خلقت ناقص نگاشتهم سبب شدند تا آینده ای جز عادی بودن(درباره این معمولی بودن و اینکه چرا به نظرم شرم آور است بعدا خواهم نوشت) متصور نشده و از این رو برای خود ارزشی قائل نباشم، به خودم پشت پا بزنم، اعتماد به سقفم برود زیر قالی قایم شود و... دنیا بی رحم است. وقتی ببیند ریشه نداری و شاخه هایت مدام به ریشه این و آن متوصل می شود و داری خشک می شوی، تنه ات را قطع می کند. این شد که به مرور زمان قطعه قطعه، پست و کوچک و تحقیر شدم. خشم در حقارت پدیدار شد.
من که طعم حقارت را نچشیده بودم، گویی بار سنگینی بر دوشم نهاده باشند خم شدم. هنوز نسبت به خود سنگین و رفتار دیگران را چون سنگی سرد و تمسخری مضحکانه می پنداشتم. به خودم که آمدم انگشتان نفرت با موهایم بازی می کردند.
نفرت از خود بار گرانی است. چنان قلبم را فشرد که ناله اش برخاست و عصاره وجودش از چشم هایم جاری شدند. صبح ها انکارش می کردم و شب که می شد سیل غمم تا به شانه می رسید. با فواصل زیاد اما نامنظم گریه می کردم. ساز می زدم، همین که نوا می خواست در درونم بدمد، تا پرده نَفس را بردرد و سرک بکشد، ناگهان زیر گریه می زدم. اشک هایم صفحه کتاب ها را علامت گذاری می کردند. سر سفره شام اشک شور می نوشیدم. در محافل مختلف چشم هایم همواره از فرط خودداری خونین بودند. کم کم خشم شکل ترس به خود گرفت.
تنها می نشستم، نمی نوشتم و نمی خواندم. باری دوستی غزل حافظی جلویم نهاد، کلمه ای از غزل برایم ناواضح بود. از ترس اینکه تحقیر شوم نخواندم، نخواندم که نخواندم. لختی بعد دوست دیگری گفت نظرت درباره فلان مسئله ریاضی چیست. از ترس اینکه حل نشود بدون لحظه ای تأمل بر سردر مغزم قفلی زدم و گفتم نظری ندارم. جرأت نکردم فکر کنم. برایم توضیح داد. رسیدم خانه. گوشه اتاق پذیرایم بود. از ترس گریستم.
گریه که می کردم خسته می شدم و برای مدت طولانی می خوابیدم. وقتی بر می خاستم انگار خشم و ترس و تنفر و حقارت با من وداع گفته باشند، حسشان می کردم. اما این درمان موقت به درازا نمی کشید و من در آرزوی رویا به بستر می رفتم. هر دفعه با سودای خوابی ممتد و سفر به مکانی که در آن همهی این احاساسات رنگ می بازند.
با همه این احوال اما، حالا من کجا هستم؟
لا به لای همین فعل های ماضی شیاد پنهان شدهام. همینجا،مابین این کلمات.