انتظار
-الو؟ صبا؟ صدامو داری؟
+(خنده) معلومه، حدس بزن چی شده؟
-ها؟
+یه ساعت زودتر رسیدم(خنده)
-(سکوت)
+به مامان بگو برام شارژ بخره
- (به ساعتش نگاه می کند) گفتی زود رسیدی؟ عههه راست می گی که، یه ساعت زودتر رسیدی!!!
+(چشم غره می روم) شارژ. مامان. خدافظ.
[گوشی را قطع می کنم. روی پله های سنگی داغ و پهن سالن انتظار باشگاه نشسته ام. یک نفر بی وقفهدر باشگاه می دود. تشخیص صدای ضربه طناب با نفس نفس ها سخت است. بیلبورد های ماه محرم، تاتامی های رنگارنگ را که یک میل زیر فشار دست و پا فرو رفته سیاه پوش کرده اند. من، دختر کمربند سفید، زن و ورزشکار بیکار داخل سالن هستیم. او آرام آرام از پله ها بالا می آید]
او: تنهایی؟
+ببخشید؟
او: اینقدر تنهایی؟
+من فقط خوابم میاد، خوابم.
او: چقدر تنهایی. دنبال کسی می گردی؟
+منطقا کسی که یه گمشده داره، روی سکو های انتظار اینقدر آروم نمی شینه.
او:پس منتظری.
+زود رسیدم، منتظرم.
او: یک ساعت و ربع زودتر رسیدی! حواست به حواست باشه!
+نمکدون! .... (سکوت) تو هم اینجا بودی؟
او: من تازه رسیدم
+پس حدس خوبی زدی
او: من حدس نزدم.
+باشه.
او: لطفا بهم نگو که یه گربه که حرف می زنه رو هم همین اینطوری توجیه کردی!
+یه بار تو خواب با شرک رفتم حموم گل، زالو هم انداختیم. گربه سخن گو که دیگه تعجب نداره.
او: چه جالب(دستم را چنگ می زند)
+(دستم را پس میکشم) لعنتی...تو نارنجک پرت کن، کسی تو خواب از خواب بیدار نمی شه.
او: پس برو. کلاس شروع شده.
+می دونم.
او: هنوز منتظری؟
+اره
او: منتظر چی؟ یا اگر از اون ایراد بگیر هاشی، کی؟
+فکر می کنم یه دست باشه، یه دست که از پیکره ی نور میاد و منو بلند می کنه. به آغوش می کشه، یا از همین حصار پرتم می کنه و جرئت بهم می ده.
او: فکر می کنی. پس ندیدیش!
+خیلی وقت پیش...دیدمش.
او: چه شکلی بود؟
+(چشمانم را ریز می کنم) باشه، تو بردی.
الان دیگه یادم نمیاد. فقط یادمه یه روز چشم گذاشتم و شمردم.
او: چندتا شمردی؟(زمزمه می کند) یکی.. دوتا.. سه تا... یا..؟
+پنج سال شمردم. اونقدر شمردم که خسته شدم. بعد که برگشتهم، نارون هارو دیدم که با باد تکون می خوردن. دنبالش گشتم، هی گفتم" آهای توووو، بیا بیرون!!!" اما نه، رفته بود. الان پنج ساله که منتظرم، دقیقا پنج سال شد. برابر با زمانی که چشمامو بسته نگه داشته بودم. اون همیشه میاد. یه جایی پشت حصار و سایه ترسناک برج ناقوس که تا صدمتریش نمی ری، قائم شده و منتظره که من پیداش کنم. شاید اگه یه روز زیر سایه برج ناقوس برم، هراسگوی نفرین شده رو بشکنم، پشت در منتظرم باشه. منو روی دست هاش حمل کنه و زخم هام رو ببنده.
بعد منو با خودش ببره، ببره همونجا که یکی مثلش، یکی که لایق انتظاره، زندگی می کنه.