روز اول!
با نام و یاد خدای یکتا
و نکوهش و نفرین دوازده دیو منحوس
و ستایش ایزدان المپ نشین
و غیره
آغاز می کنم.
روز اول « از طریق نوشتن و از چشم شخص دیگری در خیابان تان قدم بزنید و به مکان مورد علاقه تان بروید»
وقتی پا به آنجا گذاشتم، دنیا پیش چشمم فرو ریخت.
این یک استعاره یا نوعی بازی با کلمات نیست، بلکه واقعاً چیزی منفجر شد و چیزها را در هوا بر ثانیهای معلق، و بعد با شدت به زمین افکند.
تکههای ساختمان مسکونیی که در میانهی خیابان پهن قرار داشت، تا کیلومترها دورتر را فرش کرده بود، همان گونه که من نقش بر زمین، قسمتی از حکاکی غبارآلود آوار را مشتمل میشدم. اما دراز کشیدنم به درازا نکشید. برخاستم، شلوار جینم را تکاندم، پاهایم را در کفش پاره ی بلااستفاده تکان دادم. سالم بودند. چند لحظه بعد دگمههای لباس سفید نگونبخت را که می بستم متوجه خونی شدم که از سرم به روی شانه ام روان شده. دنبال شال گردن اطراف ویرانه چشم گرداندم. خون میرفت. از شدت نفس هایم کم میشد. بعدش چشم هایم سیاهی رفت. ناهموار را هموار دیدم و بعد سکندری خوردم و بیهوش شدم.
نمی دانم چقدر طول کشید، اما به هوش آمدم. هیچ چیز تغییر نکرده و هنوز کوچه مملو از تکه های سنگ بود. و درخت های توت غریب آبی و مه آلود بیش از همیشه سر به فلک کشیده بودند. ناگهان در کرانه غروب، کِیسِ ساز و شالگردن مامان بافتم را دیدم. در حالی که می دویدم قطرههای خون روی جنازه رهگذران گریه می کردند. شتاب زده شالگردن را دور سرم بستم. نفس عمیقی کشیدم. چشم هایم را محکم بستم و باز کردم. فکر کردم اشتباه می بینم اما انگار غروب آبی بود. کیس ساز آبی بود و درخت ها آبی بودند. انگار همه چیز با مه آبی رنگی پوشیده شده باشد و مه هر لحظه غلیظ و غلیظ تر شود، پیرامون من همرنگ دریا می شد. حدس زدم از ضربه ای باشد که به سرم وارد شده. اگر اینطور بود پس نمی توانستم به راحتی خودم را به خانه برسانم. پس در سکوت تنگ خیابان پهن داد زدم:(کمک! کمک!)
به شکایت زمزمه کردم:( اگه می دونستم قراره انجوری شه تمرین این هفته رو کنسل می کردم) ناگهان سرم داغ شد. به سمت خانه میانه خیابان که پنج ماشین با پنج سرنشین مرده جلویش پارک بود دویدم. نفس نفس می زدم:( آقای صارمی... بچه ها... گروه...) بعد درخواست کمکم را تکرار کردم. سکوت بود. ساز کوچه پهن فقط نوای سکوت می نواخت. لختی بعد اما از همان خرابه میانی، صدای تار شنیدم. گفتم:(آقای صارمی؟) جوابی نیامد. به جایش عودی به تار پیوست. بلند تر گفتم:( خورشید؟ بچه ها؟) سه تار و سی تار و سنتور ملودی را آذین بستند. (آرین؟ پارمیس؟ خوبین شما؟) به تعداد قدم های من، به تعداد فریاد هایم به ملودی اضافه می شدند. اما موسیقی آن ها از قدم های من توانا تر بود، زیرا هرچه که می دویدم نمی رسیدم. خسته شدم، روی صندلی نشستم. و ناگهان گروه پیش چشمم درخشید. (استاد. استاد. شما خوبید؟) گفت:( زود باش آراد سازت رو دربیار، ملحق شو، الان مرثیه شروع می شه!)
(اما سازم شکسته...)
(بجنب الان شروع می شه.) سازم را بیرون آوردم. سالم بود. آرشه را از کاورش بیرون کشیدم. آن هم همین بود.
(استاد... اما مرثیه؟)
سر تکان داد:( مرثیه مردگان )
همان دم، ما بی اختیار با ساز هایمان برای رفته های خیابان پهن آذر جنوبی که برای همه مردگان جا داشت مرثیه مرگ نواختیم. بی آنکه بدانیم بعد ها که خبر انفجار توسط بازمانده ها دهان دهان می چرخد، آن ها سوگوار انفجاری خواهند بود که هیچ بازمانده ای نداشته است.
زیبا نوشتی عزیزم
۱ نظر ثبت شده