روز دوم!
جریان این یکی.... اینه که داشتم با مامانم آلبوم نوای نور رو گوش می دادم، چشمام رو بسته بودم و به جک (لاست) فکر می کردم(اصلا سیر افکار!) و بوم!شد این.
+متن نوشته شده خیلی هم به موضوع میاد :|
روز دوم «3 نفر را در زندگیتان در نظر بیاورید. به شخصیت داستانتان موها و خندهی فرد ۱، چهره و اتاقخواب فرد ۲ و کمد و اخلاقیات فرد ۳ را بدهید. این فرد جدید شخصیت اصلی داستان شماست. هر ویژگیای کهدوست دارید به او اضافه کنید. با توصیف تنها ۶۰ ثانیه از روز او، سعی کنید او را بیشتر به ما بشناسانید»
درباره میترا افسانه های زیادی می گویند. یکی از آن ها را آلند، وقتی روی دسته چاقو حکاکی می کرد برایم گفت.
از پشت خیل شن ها، آلند را می دیدم که کنار دایراک آرام گرفته و دادیار را که نشسته و لالایی با دوتار می نوازد. دادیار مهربان می نواخت و مادر سر فرزند را نوازش می کرد و نغمه می خواند. آلند هم در آغوش مطبوع مادر که بر کویر دلش گل می رویاند تظاهر می کرد خوابیده است. من آن ها را در چهار چوب حصیری کوچکشان می دیدم، که چطور هیاهوی طوفان و بچه هایی که دنبال شن این طرف و آن طرف می روند را نادیده می گیرند. سر دختر روی دست مادر سنگینی می کرد و پوست مادر می سوخت چون سایهبان آلند شده و به پهلو رو به دادیار خوابیده بود. چشمهای او بر عکس وجود کویرش، دریا بود. آلند هشت ساله را معلوم نبود کی، یکی می آمد و میبردش و مشت مشت خاک را پتوی خواب ابدی میکرد برایش. آخر آنها میگفتند آلند اضافی است، که فقط آذوقه تمام میکند. میگفتند زن به اندازه کافی هست، بس است دیگر. دایراک هم هر دفعه فریاد میزند که اگر آلند را در خاک بخوابانند، او هم کنار دخترش خواهد خفت.
ولیکن حالا دخترش اینجاست. پس اشکهایش را فرو میدهد. بعد موهای شن گرفته دخترک را نوازش میکند. با خودش می گوید برای آلند خانه خواهد ساخت، فرش خواهد بافت. با دادیار برایش کمد و تخت می سازند تا پوستش بیش از این روی زمین داغ نماند. فقط باید کمی، اندکی بیشتر کنارشان بماند.
دایراک به دوتار نواز نگاه میکند. دادیار در پاسخ با نگاهش چتر آرامش را سایهبان زن میکند.و بعد من را می بیند. پس دست دایراک را گرفته و از قبه حصیری بیرون می روند تا آلند راحتِ راحت بخوابد.
از آن به بعدش اما زمان بسیار سریع گذشت. دخترک از چادر بیرون آمد. لحظه ای در شن ها ایستاد. به بچه ها نگاه کرد. بعد همانطور لبخندزنان طرف من آمد و ما رفتیم تا رسیدیم.
چاقوی جیبیام را لای سربندی پیچیدم و روی چهارپایه گذاشتم. به او گفتم اندکی منتظر بماند تا بیایم. پشت در ایستاده و چشمانم را در ساطور بزرگ برانداز کردم:(برای مردم ،ورزان. فقط برای اوناست) بعد آماده شدم تا آخرین قاب برای چشمان کوچک آلند باشم.
حالا اشک هایم خون تن آلند را میشویند و با دستانم گوشتش را تکه تکه در کیسه میریزم تا بین مردمی که نمی دانند و نمیخواهند بدانند پخش کنم. دخترک هم گوشه ای نشسته و مدام از میترا برایم افسانه میخواند.
او درحالی که دسته چوبی چاقو را حکاکی میکند از واپسین لحظات زندگی دختری می گوید که به خورشید نگاه کرد و میترا را دید. او از روز طوفانیی می گوید، که پرتو ها از ذره ها دانه برف ساختند و بچه هایی که امواج کویر را عمق برف پنداشتند و با آن ادم برفی ساختند. آلند می گوید میترا از پرتو ها امید می سازد. او زندگی را خوب می شناسد پس جهان را خیال انگیز می کند. می گوید میترا آدم را می بیند، و فرقی نمی کند چه کسی باشی، تو را سوار نور می کند و با خودش به خورشید می برد.
با پوزخندی به صورت دردمند دختر مینگرم:( اما الان شبه کوچولو...)
از پنجره دادیار را می بینم که به خواست دایراک، زنش را شبانه زنده در گور می نهد.:( ...الان میترا خوابیده.)
یکم ترسناک شد :دی
چه حس غریبی داشت. همزمان بهم حس قدرت و ضعف رو منتقل کرد.
۲ نظر ثبت شده