سیامک

 باران می بارد.

سیامک همچنان که روی کاناپه‌ نشسته است ، به پنجره خیره می شود. پرده های پنجره ی سالن پذیرایی را کشیده و مطمئن است کسی به غیر از خانواده‌هایی که شب های آخر هفته را به تهران گردی می پردازند، کسی از پنجره طبقه هجدهم مجموعه آپارتمان های مسکونی آسمان بیست و دو، داخل خانه‌ی یک قناد بخت برگشته را دید نمی زند. مگر اینکه بخواهد از نان برنجی ها و نخودچی های لطیف مغازه بی رونقش، مفتکی کامی شیرین کند. سیامک با خودش فکر کرد" قناد! کاش از همون اول قناد بودم" و میان قطرات بی قرار باران، بازتاب چهره اش را روی شیشه تماشا می کند. شب تا روی پیشانیش، به شکل گیسوانی بلند و از پشت بسته امتداد یافته و برق قطره ها، مثل ستاره لا به لای موهایش چشمک می زنند. چشمانش تیره است، مشکین مثل موهایش. می گویند چشم ها جز راستی چیزی برای گفتن ندارند ولیکن برای سیامک بار حقیقت زیادی سنگین است. با این حال اگر خوب به چشمانش نگاه کنی، بی شک در عمق نگاهش غرق خواهی شد. آن لحظه است که ناگهان این سوال برایت پیش می‌آید که، او واقعا کیست؟. که در جواب سیامک..... از روی کاناپه رو به رویت برخواهد خاست و از مسیری که نمی دانی دور خواهد شد.

حالا سیامک دارد به بازتاب تصویر چشمان خودش در آینه که با عمق ظلمات در هم آمیخته است نگاه می کند. سیامک از خودش نمی پرسد کیست، او پس از پشت سر گذاشتن چندین سلسله، از زمان آفرینش جهان تا دوره زوال که حالا باشد، مدت زیادی را با خودش سپری کرده است. به تصویر خودش در پنجره خیره می شود. کش سر را از دور موهایش باز  می کند و برای بار دوم، آن را محکم تر می بندد. گیسوان ابریشمینش را که روی شانه راستش آرمیده اند، نوازش می کند. دستی به ابروان تاریکش‌ می کشد. دوباره با انعکاسش چشم در چشم می شود. سیامک، مردی که در قاب پنجره دست تکان می دهد را خوب می شناسد، و برایش عجیب است که چرا هنوز می تواند بدون اینکه حملات سرفه به او دست دهد، سیگار بکشد. چرا هنوز هجده طبقه پله را بدون آخ گفتن بالا می رود، می تواند کتاب بخواند بدون اینکه خط ها را روی هم بیفتند، این همه هیجان لعنتی را پشت سر بگذارد و سکته نکند، افسرده باشد ولی هرگز نشود که از روی پل بپرد و دوباره در کمال صحت، خودش را روی کاناپه جلو پنجره نیابد، که هنوز می تواند بدون استفاده از توالت فرنگی کارش را بکند، سال ها کار کند، در دود نفس بکشد و بار دروغ‌هایش را با لبخندی حمل کند و نشکند. دوباره به موهایش دست می کشد. تیرگی آن را نوازش می کند. سیامک سال هاست که سیامک مانده اما خوب می داند که شایستگی سیامک قرن ها پیش را خدشه دار که نه، پاره پاره کرده است. بعد از کشتن خزروان دیو، چه خزروان‌ دیو ها که در او ندمیدند. حالا او خود خوب خزروانیست،  پور اهریمن است حالا. فکر‌ می کند... اما مگر سیامک به نبرد با خزروان زاده نشده؟ این فکر را از خود دور می کند. فکر نکن. فکر نکن.

 

حقیقت سنگین است. او هنوز طمع زندگی دارد.

پس بلند‌می شود. بارانی چرمش را که با پوتین های زرشکی اش هم‌خوانی دارد تن می کند. شلوار جینی که از دیروز به پا داشته است را می تکاند. ساعت موچی روی میز را برمی‌دارد، روی شیشه اش ها می کند و بخار آن را با سر آستین لباس پاک می کند. عینکش را هم به همین شیوه تمیز می کند. دستگیره در را که می پیچاند، قطرات باران لباسش را خالدار می کنند. در را می بندد، سوییچ ماشین را که قبل از رفتن از روی تاقچه برداشته روی میز می کوبد. به سمت دستشویی می رود. حوصله سوالات ناتمام او را درباره بوی سیگار و بعد موعظه هایش را ندارد. فکر می‌کند: ارواح که نمی توانند استشمام کنند. جوای واضح است: هیچ چند هزار ساله‌ای ریسک آن‌ را نمی پذیرد.

مسواک را بر می دارد و بسته خمیر دندان را که رویش نوشته شده سفید‌کننده‌ی ذغالی فشار می دهد. از تضاد آن دو کلمه در دل پوزخند‌می زند. ماده خاکستری با فشار بیرون می ریزد. بعد درحالی که مسواک می زند فکر می کند شاید این یک قاشق غذاخوری خمیر دندان کمی از بوی سیگار بکاهد و دهانش را می شوید. یک آدامس نعنایی بالا می اندازد.

_حالا بهتر شد.

سیامک پیشدادی، چهل ساله ای به طور غیرمعمول جوان، سوییچش را بر می دارد سوار ماشین می شود، و از خانه بیرون می زند.

 

 

 

 

هیششششششششش

صدای سوت تایر پراید سفید که روی زمین گل آلود ویراژ می دهد بلند می شود. گل و لای می پاشد به درخت های اطراف چهارراه. سیامک با تمام سرعت می راند. انگار که بخواهد بکوبد به آن عابر افاده ای آلامد که خرامان خرامان دارد عبور می کند. چراغ قرمز می شود. تایر جیغ می کشد. ماشین می ایستد و سخت تکان می خورد. کودکان کار هجوم می آوردند و بین ماشین ها می لولند. چراغ راهنمایی رانندگی عدد صد را نشان می دهد. سیامک زمزمه می کند:"دیوونه خونه‌ست"

 

پشت چراغ قرمز ایستاده، بی درنگ پنجره را بالا می دهد تا صدای کودک هفت ساله ای که ساعت نه، در آن شب نه چندان سرد زمستانی که شبیه شب‌های تابستان است و لباس سیاه و دود آلودی پوشیده را نشنود. کودک جلو می آید، ولی سیامک آسوده آه می کشد: شیشه های ماشین دودیست و خوشبختانه نمی تواند به طور واضح از پشت آن دخترک را ببیند، در دل خدارا شکر می کند.

کودک بطری نوشابه‌ی خانواده ای که درش را سوراخ کرده، مخلوط ریکا و آب در آن ریخته و به جای شیشه پا‌کن استفاده می کند را جلوی شیشه ماشین می گیرد.

 

_اوه لعنتی. نمی خوام، نمی خوام.

 

دستش را تکان می دهد، دندان هایش را از عصبانیت و بی حوصلگی روی هم فشار می دهد و اخم می کند. سیامک تقریبا دستش را روی دکمه ی فعال سازی شیشه پاک‌کن می کوبد و بعد، دو خط موازی پلاستیکی شروع به پاک کردن شیشه جلوی ماشین می کنند. دختر دستش را می کشد تا زیر حرکت شیشه پاک کن ها له نشود و از هول آن، مخلوط آب و صابون توی چشم دختر بچه می پاشد. سیامک ناخودآگاه می خندد، با مشت روی فرمان می کوبد. یک بوق طولانی می زند که باعث می شود دختر از جا بپرد. سیامک باز می خندد، دیوانه وار می خندد، در دلش می گوید: اره، هیچ بچه ای نباید ساعت نه شب توی بلوار شیشه بشوره. اوه عزیزم، وقتی بهت گفتن برای کمک به معاش خانواده باید بیای و شیشه های تمیز رو، با اون شیشه پاک‌کنی که بهتره اسمشو بذاری شیشه لک‌کن، تمیز تر بکنی، کسی بهت نگفت ممکنه بوق یه پراید سفید پرده های گوشت‌رو پاره کنه؟ بهت نگفتن ممکنه راننده ی اون پراید سفید که دیوانه وار بوق می زنه و تو حتی نمی دونی چرا، در ماشین رو باز کنه، مثل هیولای زیر تخت تو رو پرت کنه توی صندوق عقب و درحالی که واست قصه ی شب تعریف می کنه باهم به یه سفر طولانی برید؟ وایسا دخترم...چرا به من نگاه می کنی؟ به نظرت شبیه اون دسته عوضی های سریال های جناییم که پشت نقاب یه قناد ساده، کفاش، کارمند بیمه، پمبه‌زن سابق و در ابعاد پیچیده تر، شاید یه سرباز جنگ تحمیلی، یه خرما فروش جنوبی، و حتی قبل تر از اون نقاش دربار یا از کاروانیان ایرانی که تو گرجستان غارت شدن یا... همینطور برو تا برسی به شاهزاده ی شریف سلسله‌ی پیشدادیان که قرار بود بمیره اما مثل داستان های ترسناکی که زیر کرسی ها توی شب سرد زمستانی پدربزرگ ها جلوی خودشون رو میگیرن تا برای نوه هاشون تعریف نکنن، که اونا رو نترسونن، سال ها زندگی می کنه و بین مردم راه می ره، رفته رفته از شرافتش کم می شه، و بعد یهو به خودش میاد و می بینه شده یه مرده ی متحرک و بین زنده های فانی،... هرچند که تو وقت نداری سریال جنایی بینی عزیزم!

وقتی که از سر خوش قلبی، ساده لوحی با چاشنی مقداری تحمیل، بطری و دستمال دستت گرفتی تا توی بلوار وقتی چراغ قرمز می‌شه بین ماشین ها بلولی کسی بهت نگفته بود که ممکنه یه عوضی که از عمق چاه لجن گرفته ی تاریخ بیرون اومده سرت داد بزنه؟ یا از عمد دیر ترمز کنه، تو بخوری به سپر ماشین و چند متر اونور تر زمین بیوفتی؟

چی؟ داری بهم می‌گی بلند می شی، که دوباره روی پای خودت وایمیستی، که تسلیم نمی‌شی و شکستش می دی؟ می گی که راننده های مشوش بلوار به روحت سمباده نمی کشن، می گی که با سایه هایی سیاه پشت فرمون تک‌تک ماشین ها  شجاعانه می جنگی؟ درست می‌شنوم؟ میخوای جلوی خزروان قد علم کنی؟ مگر اینکه شانس بهت رو کنه. دقیقا مثل من.  طفل معصوم... کسی بهت نگفته... نگران نباش، جلوی خزروان وایسادن عواقب خودشو داره، معجزه مثل آرزوی های داستان پنجه ی میمونه. مخصوصا اگه قرار باشه سه هزار سال، صبح تا شب، با هر نفس فقط به همین کار ادامه بدی! هرچند تو نهایتا، اگر تصادف نکنی یا بر اثر سوء تغذیه جون ندی، هفتاد سال باهاش دست و پنجره نرم بکنی... ولی می دونی چیه؟!

سیامک ناگهان سرش را بلند کرد، با آن نگاه آتشین به دختر بچه خیره شد، انگار که نه به دختر بچه، بلکه به خودش، در آن پیکر نیمه برهنه ی پوستین پوش که بیباکانه به جنگ اهریمن ریمن می رود نگاه می کند. به شوق خود و بعد به شکست مفتضحانه ای که توسط چنگ غول آسای آن حیوان صفت نصیبش شد و سال ها به دوش کشید فکر میکند. مثل یک افسوس کهنه که رفته رفته کینه شده و تو فقط می خواهی دستت را روی نای آن بگذاری و فشار دهی، ببینی صورتش بنفش می شود، چشم هایش بیرون می زند، به هستی اش چنگ می زند... سیامک دندان هایش را به هم سائید.

(مهم نیست چقدر، حالا که داری این کارو می کنی عواقبش رو هم تحمل کن!)

پس سیامک دوباره بوق می زند، بوق می زند، بوق می زند، بوق می زند.

تا یک سال بعد از مبارزه، سراسر ایران شده بود حرف از سیامک و مرگ بزرگوارانه اش. تا هوشنگ آمد و پور اهریمن را زمین زد و کار پدرش را به سر رساند. سیامک درحالی که دستش را روی بوق ماشین می فشرد، بی اراده لبخند زد... حداقل پسرش انقدر خوشبخت بود که مثل نامرده ها زنده نشود. ولی او هم آنقدر بدبخت نبود، حداقل انتقامش را گرفت...

(یادم نمیاد، اون موقع اصلا به انتقام فکر هم می کردی؟)

مهم هم بود؟ اینکه به آن فکر بکنی یا نه چیزی را تغییر نمی دهد، بعضی چیز ها از همان اول در جنگجوهایی مثل سیامک رشد می کند. سیامک درست یادش نمی اید اما مطمینا تکه تکه کردن دم دیوی که سرآغاز ده سلسله بدختی ات باشد، فرو کردن شمشیر در سینه هیولا، جایی که قلبی در آن نبوده، لذت خاصی داشته است. آنچنان غروری به تو می بخشد که فکر کنی فیل هوا کرده ای، البته که دیو را کله پا کردن چیزی از آن کم ندارد، و وقتی کاری چنین بزرگ می کنی فکر می کنی دنیا لازمت دارد که چرخ دنیا بدون تو نمی چرخد. پس سوگند یاد می کنی تا آخرین قطره ی حیاط در واپسین چرخش زمان به سان ناجی پهلوان، در برابر دیوان و ددان سینه سپر کنی و  در راه آن لحظه ای شک به دلت راه ندهی. سپس جامی را که سروش به تو می داده است می نوشی. فرشته ای روی سرت دست می کشد و تو مطیعانه سرت را خم می کنی تا در آینه ی آب ببینی که تار های سفید موهایت دوباره جوان می شوند. آن هنگام سروش نام تو را می خواند که سیامک! تو شایسته ای. می پرسی: و همینگونه شایسته خواهم ماند؟ و به دنبال جواب خط نگاه فرشته پیغام رسان را دنبال می کنی. اما به جای آن به نقش ظریف لبخندی می رسی که  روی صورت سروش نقش بسته است. او فکر می کند که پاسخ را می دانی. و تو خجل می شوی که حتی آن زمان هم می دانستی. و خجالت زده تر می شوی وقتی پرتوی حقیقت در چهره ی او بر تو آشکارتر می شود، پس انکارش می کنی. انکار در همان پنج ثانیه ای که سرت را از خجالت پایین انداخته ای به ادعایی تو خالی بدل می شود. لختی بعد تو چشمانت را می بندی و با افتخار سرت را بالا می گیری.

_سوگند می خورم! شایسته خواهم ماند!

سیامک آن لحظه به وضوح دهان بزرگ قبر زیر پایش را می بیند که خبیثانه، لحظه ای صبر می کند تا صدای بال بال سروش که به سمت البرز دور می شود خوب گوش هایش را پر کند، بعد از طرف همه ی مردگان قهقهه می زند:شایسته خواهم ماند! شایسته خواهم ماند! شایسته خواهم ماند...

سیامک از وحشت فریاد می کشد. فقط چندثانیه طول می کشد تا دوباره به ساعت نه شب، پشت چراغ قرمز بلوار کشاورز که حالا دیگه سبز شده و هجوم بی امان بوق خودروهای پشت سرش بر گردد. چند ثانیه طول می کشد تا فرمان رو به رویش را پیدا کند. پس از آنکه مطمین شد سرش گیج نمی رود فرمان را می چرخاند و پایش را تا ته روی گاز فشار می دهد. پراید سفید در برابر ماشین های کند و تنبل خیابان های همیشه شلوغ تهران مثل اسبی که از دست گله گرگ ها، وحشتزده رم کرده است. با این تفاوت که شکارچی سیامک هرچند همان قدر وحشی و بی رحم است، اما با دندان های تیزش که به خصوص شب ها برق هراس انگیزی دارند، نه فقط جسمت را، که روحت را نیز به نیش می کشد.

شاهزاده سابق پیشدادی، پایش را محکم تر روی گاز فشار می دهد و از بلوار کشاورز در حالی که نزدیک است یک خانواده سه نفره را زیر بگیرد بیرون می زند. فکر می کند: دیکه وقتشه.سپس  با نهایت سرعت به سمت بزرگراه هاشمی می پیچند.

گذشته مثل سایه ای که پشت سر آدم راه می افتد دستش را دراز کرده تا یقه سیامک را بگیرد. سیامک سرمای دست او را حس کرده است، پس دارد فرار می کند. یا حداقل تمام توان خود را به خرج می دهد تا کمی، فقط کمی از آن دور تر شود. مرد پشت فرمان دستش را روی داشبورد خودرو می کوبد و چیز هایی زمزمه  می کند. زوزه ی دردناک تایر ماشین، جاده ی مرگ را از خواب می پراند، ماشین می رود و بین درختان بلوار گم می شود.

نظرات

۱ نظر ثبت شده

تصویر نمایهٔحَزین؛ .. حَزین؛ .. ۱۳ آبان ۰۲، ۲۱:۳۰

این نوشته از اونایی بود که باید خیلی روش فکر کنم و تمرکز کنم. فکر میکنم حداقل 3 یا 4 بار خوندمش. تشبیهاتت رو دوست دارم

تصویر نمایهٔLester Locke Lester Locke ۱۳ آبان ۰۲، ۲۳:۴۶
وای... ممنون==}}
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی