شب
امشب اونقدر گرمه، که گاهی حتی، برای زنده نگه داشتن یاد و خاطره ی زمستون مرحوم دستاویز چراغ های نئونی سرد و سفید می شم.
امشب اونقدر روشنه، که تاریکی غمگین و چمباتمه زده ی بلوار کشاورز رو آرزو می کنم.
امشب بار روی دوش شب سبکتره، واسه ما نشئه های گذرگاه مردگان که پایمال سندل های نیمه پارهشیم که اینطور حس می شه. گذر از اینکه بار شب کمتر شده یا فولاد عادت هامون آبدیده تر.
امشب صدای شهرام شبپره توی ذهن پریشونم داد می زنه که:( این شبی که می گن شب نیست، امشب مثل دیشب نیست...)
امشب نه لزوما چون دلم می خواد، اما به افسون جادوگر شب هنوز می نویسم.
درواقع امشب، شب خواست از غم دلش بنویسم. بدجوری تنهاس، سیاهی دلشو زده. ازم نور خواست. نداشتم، پس برام گفت تا بنویسم از زندگی سیاهش، منم اونقدر نوشتم تا توصل ماه پاره شد. شب پرده تاریکی رو از روی چهرهش کنار زد. از پشت نقاب طلوع کرد و من طلعت خورشید رو از پس اون تماشا کردم.
خیالزار
وقتی پس از درازنای گدازه آلود، به شببو ها رسیدیم، از سر شوق سجده خداوند هور را به جای آوردیم.
منظره شکوفهزار از بس زیبا بود که مجال سخن نمی یافتیم. شب بو ها بودند، رودی بود و حیواناتی عجیب ولی آشنا که در دل چمن ها می خرامیدند. آنجا آسمان هم بود، ولی آبی تر. ابر هم داشت ولی شکیل تر بود ابر هایش، خودم در یکیشان طلعت شیر دیدم، دیگری نیزه بود، یک نیزه که از وسط سری می گذشت. کمی آنطرف تر نیزه ای دیگر هم از سر سفید بی چشم عبور می کرد. سر که نه... جمجمه بود، آسمان آنی شد پرچم آبی به یغمابران و سارقان. چشم بهم زدم. نیست نه! فکر کردم وهم و خیال در این مکان خیال انگیز که شببو ها تسخیرت می کنند، عجیب نیست. مست عطر دل انگیز، بی اراده سمت شببو ها رفتم که دیدم هم کاروانی هایم اطراف بوتهها جمع شده اند و گل می چینند. شکوفه های زیبایی بودند البته. باید می رفتم یکی را برمیچیدم، شاید هم دسته ای را. نزدیک تر رفتم، پاهای برهنه ام که از راه رفتن روی شن ها دانه دانه و خونین شده بود، سبزه زار را نقاشی می کردند. درحالی که به رد پای سرخ هم کاروانی هایم که معطوف به بزرگترین بوته می شد می نگریستم، ریسه ای نرم به پایم پیچید و سکندری خوردم. غضبناک گفتم:( میکائیل جلوی پایت را بپا!)
منگ گفت:( اگر توانستم، باشد.) سپس به ناگاه مرا کنار کشید و گویی اعشمه دمش را با آتش دوزخ سوزانده باشد، به سمت جمعیت دوید. شکوفه ای چید و دیوانه وار، آنچنان که باز دمش گلبرگ ها را از هم گستراند، آن را بویید.
لحظه ای تردید. جمعیت متراکمی بود. از خود پرسیدم، چرا آن گوشه ایستاده ای؟ می تواند همهش مال تو باشد... کسی به ریه هایم مشت می کوبید، انگار طلب عطر بیشتری می کرد. دستی نایم را مانند قلاده, محکم چسبیده و به جلو راند.
(بدو، بدو بدو. از روی گدازه ها بپر)
پریدم. از روی چمن های سبز سوزنی پریدم. خار بوته های رز سفید را به جان خریده، دو پا داشتم ده پای دیگر هم قرض کرده و دویم. ناگهان پای چپ پشت آن یکی پا پیچید، زمین خوردم و سرم به سنگی خاکستری که گویی لکهی ننگی در میان باغی سفید باشد شکافته شد. بلند شده و پیراهن تکاندم. به جمعیت که رسیدم، لباس هم کاروانیان را چنگ زده تا از سر راه بردارمشان. فکر کردم نکند ضربه ای سنگین زده باشم؟ یا بیشتر از سیلی پیکرشان را نخراشیده بودم؟
(واقعا مهم است؟)
نه، نیست. خون را اشک رود می شست، زخم را برگ می بوسید.
(اگر مرده باشند چه؟ می دانی که غیر ممکن نیست، دمی پیش مغز خودتت در شرف گسستن بود، به یاد داری؟)
یک لحظه خواستم برگردم که ببینم اما نشد. باد با شب بو ها پیمان قوی کرد و مرا هل داد طرف بوته های نور که بی گزند می نمودند.
بالاخره به گل ها رسیدم و در برگ ها گم شدم. چه عطر شیرینی داشتند. به نوازش دستم را روی گل برگ ها کشیدم، چه لطیف بودند. چه سفید بودند. از گزند بوته ها گذشتم، چون دست سفید بانوی سراسر پر هر دم روی گودال خونین کنار پایم به نوازش می جنبید. درد داشتم ولی مهم نبود. از رفتار خود تعجب کردم. وامقوار ناگه مست پیکر سفید عذرایم شده بودم. از دنیا غافلم کرده و از خود بی خود شده بودم. فکری در گوشم زمزمه کرد. از بنیاد سست روحم گفت که دنبال جامی برای نوشیدن و از دنیا فارغ شدن است. برای نجنگیدن در میدان اجساد و عاشقان جان از کف داده. برای زجر تنهایی را نکشیدن، نبودن و بودن. بودن و نبودن. برای هر روز با نفس خود دست به گریبان نشدن. برای ملامت نشدن و ملامت نکردن. برای نگشتن دنبال نور در بی کران شب. او گفت برای تمامی این هاست که اینجا هستم.
بعد دیگر چیزی نگفت. رفت.
هوا را به سمت ریه ها هدایت کردم، اما انگار از قبل گل ها بذر خود را در شش هایم کاشته و مملو از آن ها بودم. ریزشکوفه ها به پلک ها بوسه زده اند و پاهایم در شاخه ها پیچیده و دست هایم از ریشه ها شدهاند. باران می بارد و خونم را از صورت گل ها می شوید. مرا، جسمم را، روحم را، ذهنم را می شوید.
باران مرا آب می دهد، از خاک می رویم، شببو می شوم و دوباره و دوباره خون خواهم گریست.
یکم سعدی، یه مقدار آواز بیات ترک
سلام=}
می تونید از اینجا، آواز این غزل رو گوش بکنید3>
پن: نمی دونم چرا لینک نمی شه:/